Lalla-Rookh

سالها با لالهَ‌رُخ زندگی کردم. سالهایِ زیاد. لاله‌رُخ تَنها کَسی بود که می‌شد با او تنها بود و امن، که می‌شُد به سراغش رفت. اَلبته اَگـَر سردرد نِمی‌بود و آن تشنج‌هایِ پِی‌دَر‌پِیِ لَعنَتیَ‌ش که هَم او و ما را از پای درآورده بود. دیگر هیچ‌جا امن نبود. حتی آغوشِ لاله‌رُخی که بیهوش افتاده بود کنارِت.

بعد از ساعت‌ها، روزها و بعضا هفته‌ها که سر از بالِشت برمی‌داشت؛ می‌دوید، سراپایِ خانه را که طویلهِ گردیده‌بود جاروب می‌کرد و دستمال می‌کشید و می‌سایید و می‌سابید. استکان‌هایی را که روزها و هفته‌ها درونش چای‌شیرین خورده بودند؛ رها کرده- رفته، قِل خورده بود به زیر دست و پایِ بچه‌ها و محتوای‌شان پخش شده بود همه‌جا؛ نانِ خیس‌خورده‌یِ وا‌-رفته، تفاله‌یِ چایِ چندروز-مانده‌یِ سبز و سیاه، وَ شکری که چسبیده بود به همه‌جایِ استکان. بیچاره لاله‌رُخ مجبور می‌شد ساعت‌ها آنها را در آب بخیساند تا از شر شکر خلاص شود.

نمی‌دانم چرا نامش را شکر مانده بودند. چه‌کسی می‌دانست شکر یک نام دخترانه است. شَــکــَر دخترخاله‌یِ حسن بود. گاهی به این فکر می‌کردم که چون کمی زیباست اورا به این نام می‌خوانند. ولی حالا مطمئن نیستم. چهره‌اش یادم نیست. همین‌قدر یامدم مانده که چشمان درشت وگود و سیاهی داشت. ابروانی پر و بینی‌ای کشیده. رنگ چشمانش… نه سبز بود و نه آبی. انگار بعمد می‌خواستند که دو‌رنگ باشند.